سایه ی هوس
در حصار لبانت
در حصار لبانت
که بادبادک کودکیم را گم کردم،
چشمانم را بستم،
تا بر ستاره ای
آرزویم را بنویسم،
که پاییز تکرار شد
تا بر درخت کوچک سیب
سایه کند!
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد |
پرواز میکنند،
و این باران چشمان توست
که می تازد،
و من
پاییز پدر سوخته ای
که خواب میچکد از چشمانش
با بند مویی آویزان،
از کمر پایین تر!
و بوی تهفنی
که هوس میسوزاند،
رنگین کمان محال است
خواستم خاطره ای باشم
که گناهش خواندی،
آغوشم سرد ماند
فراموش شدم
فراموش شدی
میان نگاهی
که میچکید،
اندکی حوصله کن
که حوصله ام سرازیر شد
بارانی و سیلابی
نجات غریق خبر کنید!
غرق حجم بوسه ای
که در نیمه راه
با آرزویی رنگ باخته
این گناه غسل خورد
فصل نانوشته های من
زیر خاکستر سبز
که چمن میچکد از چنگالش
این همه ترس چرا؟
من هنوز آبادم
من هنوز آزادم.
....................................
به آواز رسیدم
به تو که خاک بودی
من نهانی داشتم
که تمامی خواب بود!
لای این شب بوسه
من خیالی داشتم
که همه پرهیز بود،
که نه شاید!
که نه باید!
این درون بیدار بود.
............................
لب و لعل
رابطه ساخت
من ترین آوازها
من ترین آرزوها
خانه،
پایِ چوبی،
سر و گردن خم بود،
نفسی با من بود
گرم شاید ثانیه اش.
که بیدار نمی شود
هوس
تنهایی را
رژه می روی
اندیشه را
سرک می کشی
کمی غلیظ تر
سیاه تر
سرخ تر
این هوس
دوست داشتنی است.
................................
پدر خوانده
امروز ترک خورده را هم
دیوار پدر بزرگ
با قوزی
که
کودک را سر می داد
به خاطره سپرد.
..............................
چرخ
سر
بر زیلویی
سنگی،
در چنگال خواب
تا کابوس صبح،
چرخدنده های
کفر
ارابه ای
فرمان می راند،
سنگی در کار نیست!
........................................
مرگ زنده
زیر تشر سنگ
سار ،
آواز خوان
با بهاری عقیم،
وعده
بخت زمستانی
می داد.
..............................
صد سال تنهایی
در تنگ نایی
عریض
به بلندای سرو!
تا غسل تعمید،
و ویرگولی
معلق
در اندیشه
چند ساعت،
به بلندای سرو!
.......................
شب ،
پیر و سرد
به انتظار
روز را
سرفه می کند.
........................
سیزده بدر
در اندوه عکس
سایه ای است
سیزده بار بلند تر
و درختی است
سیزده بار خمیده تر
این نحسی است مبارک
........................
فکر
در چراگاه خیال،
اندوه نشخار شده،
اندیشه ام را
کود میدهد.
............................
دورو
میان
هجاهای
خاموش
دیوانی
پر از
تکبیر
فریاد را
به تدبیر
می کشد.
...........................
رستوران
پیش غذا
چهره ای
خاردار
و تا نهایت پهن
سفره ای
به درازای زن
شام
نگاهی
با لبی
انابی
غذا حاضر است.
....................................
دکراسیون
در لابلای صفحات خاموش
چراغیست
آینه ایست
سکوتیست
وسوسویی
یکی سرد
یکی مواج
یکی تلخ
وتنها به جا
سوسویی است
سرد و مواج و تلخ
.........................
نازار دلی را که تو جانش باشی
معشوقه پیدا و نهانش باشی
زان می ترسم که از دل آزردن تو
دل خون شود و تو در میانش باشی
دانی که به دیدار تو چونم تشنه
هر لحظه که بینمت فزونم تشنه
من تشنه آن دو چشم مخمور توام
عالم همه زین سبب به خونم تشنه
مولانا
.........................................................
بهار سرد
در یکی از فصل هایی که تنها از تقویم روی دیوار مشخص بود و نامش بهار....
در شهری دور از خورشید؛ که گل شقایق، تنها نامش به جای مانده و مردمانی که نقاب به چهره داشتند، پرنده ای کوچک که تازه از دشت های گرم جنوب رسیده و به فکر آشیانه ای برای خود بود، در لابلای ساختمان های سر به فلک کشیده به دنبال مکانی مناسب می گشت و در آخر سر، جایگاهی برای ساختن آشیانه یافت، جایی بر بلندای ساختمان های بلند مرتبه و این تنها آغاز کار بود.
پرندۀ کوچک در میان کوچه پسکوچه های شهر سرد در جستجوی شاخ و برگ های کوچک چرخ میزد تا آشیانه اش را آنچنان بسازد که شایسته است. پرنده با گشت و گزار در میان زباله ها و پارک هایی که دیگر نایی برای پارک بودن نداشتند آشیانه اش را آماده کرد.
روزها در پی هم می گذشتند و پرنده کوچک هر روز در تلاش برای زندگی بر فراز شهر پرواز می کرد و غذایش تنها باقی مانده غذای مردمان شهرنشین و آبش، آب ناپاک جوی های شهر.
شبی رسید...
شبی سرد و تاریک!
پرنده، خسته از روزی پر کار و بیمار از صداها و سیاهی ها و هوایی که توان نفس کشیدن را از او گرفته بود. می خواست بخوابد؛ اما، سرما امانش نمی داد، انگار زمستان نمی خواست از شهر بیرون برود. پرنده لرزش تنش را احساس می کرد و خود را در گوشه ای از لانه می فشرد.
باد سردی شروع به وزیدن کرد و هر لحظه تندتر و تندتر شد و در میان کوچه پس کوچه های شهر پیچید و تابلوها را به صدا درآورد و تکه های کاغذ و پلاستیک را به رقص انداخت، پرنده کوچک هنوز در کنج لانه چپیده بود، در حالی که لرزش ترس به لرزش سرما افزوده شد و تمام پرهای بدنش سیخ گشت. اگردستی به پرنده زده می شد تپش قلبش را به سادگی احساس می کرد.
ناگهان لرزش تن پرنده بیشتر شد، اما این لرزش نه از ترس بود، نه از سرما، این بار لانه بود که می لرزید و لرزشش هر لحظه تندتر و تندتر می شد و پرنده هنوز در کنج لانه ...
تنها دقایق کوتاهی بود که باد تند می وزید ولی این دقایق چون ساعتهای طولانی برای پرنده سپری می شد، انگار باد قصد فروکش کردن نداشت و بی پایان بود...
صدای باد و زوزه هایش شدیدتر شد، پرنده احساس عجیبی کرد، نفسش بالا نمی آمد، ترس در تمام وجودش رخنه کرده و یاد اولین پروازش افتاد که چقدر ترسناک بود. ناگهان خود را در آسمان دید، سعی کرد پرواز کند اما باد اجازه چنین کاری را به او نمیداد. با رنج بسیار خود را به لای دیواری رساند تا از باد در امان باشد و به لانه اش نگریست که در باد چرخ می خورد و دور می شد...
انتظار
آفتاب هر روز صبح بر صفحه یک
سلام میکند
و من گوشه اطاق
قصه خاطرات را می سازم
صفحه یک خاک گرفته
اشاره ای کن
.....................................
سنگ
سنگ بزرگی بر دوش
راه بلد
راه من بی راه است
چاه کوری
سنگ کوچک آنجاست
چه خیالی ، چه خیالی
کوچکی از دور بود
.......................................
گل بانو
و خدا را شاکر
عشق پاکی دادم
که در این نزدیکی است
و تو ای گل بانو
فصل سرد بی پایان
به سراغت آیم
نه دگر حاجت نیست
استخاره کافی است
خواب من آشفته
رهگذر ترساندم
نکند فردا روز
حلقه سرد مزاج
ساکت، هیس، خاموش
نرود گل بانو
……………………………..
واسطه
ديوانه را چه به نوشتن
انديشه ام خاموش
واسطه اي ميخواهم
يا كريم
كبوتر
كركس هم بد نيست
لااقل لاشه ام نمي گندد
……………………………..
آينه
عذر من را بپذير
آينه خاطره ايست
تلخ ترين خاطر من
كه خدايم داند
و كمي بي پروا
كه سكوت است خدا
............................................
براي دوستم سروش
ساده بود
ورق پاره اي با ارقام
هوس را
حلقه اش حريف نشد
حجاب سوخت
و تشت رسوايي فرياد زد
..............................................